تبليغاتX
من چقدر خوشبختم




















من چقدر خوشبختم

همه چی آرومه

دکمه های گوشی موبایل ناخودآگاه زیر انگشتهات داره یکی یکی لمس میشه. فقط یه خط می نویسی:

یه شب مستی باز سررامه... و میفرستی به... درست ۳ دقیقه بعد جوابش میاد که یه نفس بیشتر فاصله امون نیست. و تو وقتی حساب می کنی می بینی قراره درست ۲ روز دیگه از سفر خارج از کشور برگرده. حساب می کنی می بینی آره دقیقا یه نفس بیشتر فاصله نمونده. ولی نه داری اشتباه می کنی مگه میشه؟؟؟ اون... تو... نه امکان نداره.

شب بعدی دوباره یه اس ام اس میزنی: نگذار که به آرامی بمیری... و جواب: آغوشتو وا کن قلب منو دریاب.

و شب آخر که اینبار به جای اس ام اس می تونی صداشو بشنوی که مدتهاست دوستت داره. مدتهاست منتظر بوده تا....

صداقت عشق رو میشه لمس کرد. لحظه های صورتی زیبا. یه صورتی ملیح. چقدر شادی چقدر خنده چقدر عشق. همه اینها توی یکماه شکل می گیره.

میگه: همیشه پیشم بمون. قول بده منو تنها نذاری. قئل بده همیشه با من بمونی

سکانسهات رنگ عشق می گیره. روز هردوتون تازه از ۱۲ شب شروع میشه.

اونقدر برات حرف میزنه تا خوابت ببره. وقتی مطمئن میشه خوابی چندبار صدات می کنه: النار الناز الناز. وقتی می فهمه خوابی قطع می کنه و تو به صدای ممتد بوق تلفن از خواب می پری و از اینکه تنهات گذاشته می ترسی. با دستهای لرزون و چشمهای اشکبار شماره رو دوباره می گیری.... الو چرا رفتی؟؟؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا نیستی؟ چرا... خط اول: عزیزم خوابیدی... خط دوم: اگه بخوابم میری؟... خط سوم: تا چشمهاتو ببندی میرم....

چه بی هوا چشمهامو بستم. چه بی هوا....

حرف اول: همیشه گفتم که لعنت بر چشمانی که بی موقع بسته شوند. لعنت به من. لعنت به اولین خطی که جوابش منو تا لبهای تو کشوند. لعنت به دستهایی که منو شبها تا صبح به عشق بیدار نگه داشت و لعنت به تو

حرف دوم: از کنار یه رودخونه رد میشی که صداش تو رو می بره تا آغوش خدا

حرف سوم: دستمو که میذارم روی چشمهام گرمای دستت می پیچه توی وجودم:

حرف آخر: یه عالمه دوستت دارم یه عالمه حرف آخر تو با حرف اول من یکیه همون ی که منو می رسونه به عشق تو به اول عشق تو...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:34 توسط خودم|

عموجان همراه زن عمو جان از هند برگشته اند و از آنجا که پروازشان از تهران بوده و ماشینشان اندر پارکینگ ما بوده است ایشان از فرودگاه امام تشریف آوردند به منزل ما و با اصراری در حد تیم ملی از مادر جان و پدر جان بنده خواستند که باهم رهسپار تبریز شوند. من نفهمیدم این وسط نقش من دقیقن چی بود که یهو تصمیم گرفتم همراه مامان جان و باباجان به دیار همیشه خوشگل و عزیز تبریز سفر کنم اونم چی دو روزه...

جانم برایتان بنالد که چهارشنبه عصر با گرفتن چهارساعت مرخصی ساعتی به سمت منزل دویدم و بعد از کلی اینور و انور نمودن (اصطلاحی است بین من و مامان جان که همیشه میگویند بسه کم اینور و اونور کن دیر شد) ساعت ۳ از خونه زدیم بیرون. بابا و عمو نشستند جلو (یعنی جلوی ماشین) من و مامان و زن عمو هم عقب. راه افتادیم تا زنجان همه چیز عالی بود ولی از زنجان به بعد ناگهان احساس کردیم که اکنون در کشور سیبری می باشیم برف و کولاک چنان بود که ماشینها با سرعت ۵ الی ۱۰ کیلومتر در ساعت حرکت می کردند و بسیار سرد بود....

ساعت ۱۱ شب رسیدیم تبریز و بنده تمام دو روز را کت به تن و شال پشمی به سر در کنار شومینه با پایه بلند نشستم و هرکس می خواست منو ببینه و ببوسه(منظورم عمه ها و دختر عمه هاست!!!) مجبور بود داغی آتش شومینه رو به جان بخره من رو یک عدد ماچ کنه و بگه واه واه از گرما نمی پزی اینجا دختر؟؟؟

جمعه ساعت ۱۱ شب همراه مامان جان و بابا جان هم برگشتیم تهران. آخه کدوم انسان عاقلی این موقع سال در این سرما میره سفر اونم کجا تبریییییییییییییز؟؟؟؟

ولی همش به یه دیدار می ارزید اونم دیدار همون موش کوچولوی دختر عمه ام که مثل یه موش کوچولو سفید و خوشگل با جیغهای مکرر تونستم حدود ۲۰ تایی بوسش کنم. یه کم هم زبون این دختر کوچولو باز شده بود و من گوشیم رو داده بودم دستش که باهاش بازی کنه و ایشون معلوم نبود گوشی بدبخت منو کجا گذاشته بود فقط بهش می گفتم گوشی من کجاست؟ (به زبان ترکی کجاست میشه هانی...) و اون با چشمهای متعجب مدام تکرار می کرد هانی؟؟؟ جالب بود که اون از من می پرسید هانی و من دلم ضعف میکرد و از اونجایی که سابقه خرابکاری داشت اول رفتم یخجال رو دیدم بعد سطل آشغال رو و خدارو شکر که از زیر تخت زن عمو اینها پیداش کردم

مامانش نقل قول می کنه که در طی برنامه آموزشی به این طفل ۱ سال و نیمه وروجک توضیح دادم که سطل آشغال چیه و آشغال رو باید داخل اون ریخت. بعد از چند ساعت مامان بیچاره متوجه میشه که کم کم همه چیز داره به سرقت میره و خیلی آروم همه چیز خیلی سریع ناپدید میشه. بعد از کمی کنکاش دختر عمه بنده متوجه میشه این دختر کچل با اون چشمهای آبی و پوست سفیدش هر چیزی که می بینه و می تونه بلندش کنه برمیداره و میبره میندازه سطل آشغال. از کنترل تلویزیون گرفته تا.... و شب هم گوشی پدرش رو میبره و در یخجال رو باز می کنه و میذاره توی یخجال که هم سیمکارت و هم گوشی از کار می افته. (تا مامانش باشه به این بچه آموزش نده!!!!) حالا این بچه خدایی خوردن نداره؟؟ من که عاشقشم

اینم از سفر من!!!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:19 توسط خودم|

صبح چشماتو باز می کنی و دیگه خوابت نمی بره. ساعت ۶:۴۰ صبحه. پرده رو میزنی کنار و می بینی هوا ابریه. از شوق ابرهای آسمون از تخت می پری پایین و می دوی زیر دوش. چقدر حال میده. حمام کله صبح چقدر می چسبه. بی خیال از همه جا نیم ساعت تو حموم زیر دوش آب... میای بیرون با خیال راحت حاضر میشی. هوا سرده میتونی شال صورتی که خیلی دوستش داری رو سرت کنی. از بهار پیش سرت نکرده بودی. همون شالی که دوستش داشت. همون شالی که روزهای قشنگی رو باهاش گذروندی. روزهایی که بی خبر از همه جا فقط باهم می خندیدین.

یادته که یه تیکه از موهات می ریخت بیرون و اون با دستش موهاتو می کرد تو و تو چشمات نگاه می کرد و می گفت چقدر دوستت داره. عاشق همین یه تیکه مویی بود که بریزه توی صورتت و ...

یاد هم اتاقی میفتی. روزهای شنیدن آهنگ هم اتاقی. یاد کوه میفتی. هر جا می رفتین آخرش ختم میشد به کوههای کن. هردو عین این ندیده ها از ماشین می پریدین بیرون و کنار جاده توی غروب آفتاب. هردو عمدن دستاتونو باز می کردین کنار هم. انگار میخواین همدیگرو بغل کنین ولی هردو از این کار طفره می رفتین.

بعد که یه بادی میزد دیگه طاقت تموم می شد. سردت میشد. می لرزیدی. مجبور بود واسه گرم کردنت بغلت کنه. به سرما و لرزه های تو عادت کرده بود. هردو شیطونی می کردین. تو با سرماهات اون با بغل گرمش. محکم بغلت می کرد می گفت دیوونه خوب بیا بریم تو ماشین. می دونستی دروغ میگه اصلن دلش نمیخواد بره تو ماشین. تو هم الکی می گفتی نه بابا همین جا خوبه. تو هم عمدن می خواستی بیشتر سردت بشه تا بیشتر بری تو بغلش.

دیگه جاده های پر پیچ و خم کن تاریک تاریک میشد که داغی لبها و هوای گرم یک نفس رو رو گونه هات حس می کردی. چشمهاتو می بستی و خودتو می بخشیدی به بوسه های بکر و داغش. چراغ ماشین که از ته جاده دیده میشد مجبور بودین تسلیم ناگزیر یک سرنوشت بشین و بپرین تو ماشین و با صدای بلند خنده همه جاده رفته رو برگردین... چه لحظه های داغی بود و پر از عشق...

چه بی پروا شدی امروز. وقتی صورتی سرت می کنی نمی دونم چرا دیوونه تر میشی. اگه هوا ابری بشه تو هیجانت بیشتر میشه. امروز خواستی بی پروا و بدون سانسور بنویسی. همیشه نگفتی ولی امروز شال صورتی و هوای ابری و بوی بارون و باد سرد یه دفعه باعث شد که بنویسی و بگی و اینکه هیچوقت هیچ کجا هیچ کس نمیتونه حس عشق رو توی تاریکی یه جاده بهت ببخشه. همین حس رو نگه میداری تا همیشه پاک بمونه. قسم میخوری هیچوقت سردت نشه تا وقتی یه بار دیگه با اون بری توی تاریکی یه جاده ای مثل کن تا سردت بشه تا بغلت کنه تا گرم بشی تا دلت نخواد که زمان بگذره تا بفهمی عشق یعنی چی...

امروز به عشق تو صورتی سرم کردم همونی که دوستش داشتی. امروز به عشق تو یه تیکه از موهامو ریختم توی صورتم تا خودت بیای و از روی چشمهام بزنیش کنار و بگی چقدر دوستم داری.

امروز منتظرتم که بهت بگم چقدر دوستت دارم و تو بگی دیوونه. چقدر می گفتم دوستت دارم. روزی ۱۰۰۰ بار می گفتم و می شنیدم. یادته یه بار مسابقه گذاشتیم ببینیم که بیشتر می تونه اون یکی رو ببوسه؟؟؟

چقدر خندیدیم. یادته؟ اونقدر صورتتو بوسیده بودم که لبام بی حس شده بود. یادته؟ ولی من یادم نیست کی برنده شد تو یا من؟ ولی فکر کنم تو نه؟ شایدم من؟ من که یادم ۶۰۰ تا بوسیدمت. تو هم همینطور. چه حالی میداد.

امروز منتظرتم دوباره بیای یواشکی چشمامو ببندم و تو منو ببوسی.

نمیدونی چقدر امروز خوشحالم. پر از عشق و پر از هیجان. آخه امروز همون شال صورتی رو که دوستش داشتی سرم کردم پس منتظرم بیای و ببینی... بیا و ببین که چقدر خوشحالم و همه چی آرومه

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:56 توسط خودم|

از دو هفته پیش که نمایشگاه ما تموم شد و ما برگشتیم شرکت شاید نشه باور کرد که چقدر کار داشتیم. همش کار کار... ۲۰۰۰ نفر بازدید کننده و برای همشون نامه تشکر و کاتالوگ و کلی چیز دیگه باید بفرستیم. امروز دیگه داره تموم میشه. چندتای آخرشه.

در این بین خدایی شیما و مرسده خیلی کمکم کردند. اگه نبودند عمرن میشد تا آخر سال تمومشون کنم

گفتم شیما یادم افتاد که باید ازش خیلی بنویسم اینجا وگرنه قراره منو خفه کنه. آخه اون شبی که سیمین خدا بیامرز فوت کرد و من رفتم بیمارستان پیش سرور بعد که به امیر سعیدی زنگ زدم به شیما تلفن کردم و ازش خواستم بیاد پیش ما. ولی اومد دید ما قالش گذاشتیم. ولی عین یه مارمولک خودشو به میدان کاج رسوند  تا بتونه سرور رو ببینه(البته با کمک دوست امیر سعیدی که اون هم اومده بود جلوی بیمارستان به خاطر دوستش امیر که تنها نمونه... خیلی پیچیده شد خودم فهمیدم). ولی من فراموش کرده بودم توی متنم راجع به فوت سیمین از شیما یاد کنم و شیما در حد انفجار عصبانی بود به طوریکه تصمیم داشت از شرکت استعفا بده (نه بابا فکر بد نکنین اونقدرها هم عقده ای نیست) یادم رفت که بگم هر موقع که غردونم پر میشه شیما رو دیوونه میکنم (قربونش برم خدایی راست میگه... این قسمت رو خودش نوشت آخه الان هم بالای سرم ایستاده عین یک عقاب نه ببخشید عین یک قو)

خدایی دوست خیلی خوبیه حالا از شوخی گذشته. دوستش دارم. مرسده جونمونم دوستش دارم. خدا کنه سرور جونمون هم زود بیاد دوباره جمعمون جمع بشه. روزهای خوبیه. خدارو شکر بازهم همه چی آرومه من چقدر خوشحالم شیما نشنوه که خفه ام میکنه از بس همش این آهنگ رو گوش میدم به قول شیما میگه آهنگ رو زخمی کردی خوب دوستش دارم خیلی.

راستی تورو هم دوست دارم . تو دیوونه منی که این روزها قاطی کردی و نمیدونم چی شده که همش گوشی موبایلت می گه: مشترک مورد نظر دوباره قاطی کرده و خاموش شده. دوستت دارم همیشه خاموش من

اینم به افتخار شیما جونم:

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:46 توسط خودم|

عین یه ماه می مونی ولی ماه روز آخر کمرنگ و بی نور

مثل بارونی ولی عین تگرگ تند و تیز و زخم زننده

مثل عشقی یه عشق کهنه

آخ چقدر دوستت دارم. با همه این تندی ها و با همه این کمرنگی هات عاشقتم. عشق یعنی آدم شور زندگی داشته باشه. با یاد تو عشق و شور زندگی در من زیاد میشه. هر لحظه پر میشه از یاد تو...

آخ که چقدر دوستت دارم.

آره دقیقا با خود توام. تو که همین نزدیکیهایی. دوستت دارم به وسعت اون نگاه سرد و بی روحت. دوستت دارم به اندازه قلبت و روحت.

هرچقدر که لجبازی همونقدر عاشقتم.

میخوای بیشتر دوستت داشته باشم بیشتر لجبازی کن که خیلی عاشقتم. عاشق لجبازی هات و عاشق مردونگیت و متانتت.

 تو هم متینی و هم لجباز و هم مثل خودم دیوونه....

آخ که چقدر دوستت دارم و همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:53 توسط خودم|

ساعت ۵ بعداز ظهر روز ۵شنبه ۱۴ آبان ۸۸. با دوستان قرار می ذاریم بریم پاساژ ونک و اونجا توی یه کافی شاپ دورهم باشیم. می گیم و می خندیم حسابی. قهوه می خوریم و آیدا داره فال منو می گیره. موبایلم زنگ میخوره. سرور پشت خطه.

- سلام سرور جونم خوبی؟

- الناز میگن سیمین مرده.

- چی میگی سرور؟ تو الان کجایی؟

- من جلوی در بیمارستانم بیا منو ببر. من نمیخوام برم خونه.

نمیدونم باید چکار کنم. زنگ میزنم به یکی دیگه از همکارام. امیر سعیدی پشت خط:

- سلام. من فرودگاهم چی شده مگه؟

- سیمین فوت کرد بیا بریم سرور رو برداریم از جلو بیمارستان.

ساعت ۷ بعد ازظهر. سرور توی بغل من:

-نمیشه که سیمین نباشه...

من امیر و سرور ساعت ۹ شب میریم خونه ما. هر سه می شینیم و فقط نگاه می کنیم. منو امیر نمیدونیم چی باید بگیم و چکار کنیم.

به سرور  آرامبخش زدند و گیجه. شب ساعت ۱۲ من و امیر و سرور جلوی در بیمارستان ایستادیم تا سرور بتونه بره داروهایی که واسه سیمین خریدن رو تحویل بگیره داروهای گرانقیمتی که پدر سرور از هزار جا در ناصرخسرو پیدا کرده. میگن بگیرین که مبادا ببرن توی بازار سیاه باز بخوان به کس دیگه ای بفروشن.

ساعت ۱ صبح. میبریم سرور رو میذاریم جلوی خونشون تا ۶ صبح با خانواده اش به سمت اهواز پرواز کنه. توی راه برگشت من و امیر هردو ساکتیم....

بعد از ۲۱ روز تقلای بین مرگ و زندگی بالاخره سیمین ۲۰ ساله با ۶۸٪ سوختگی در اثر انفجار گاز از دنیا رفت...

روحش شاد!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:38 توسط خودم| |

به نظر من خیلی بهم می آییم... دوست دارم با تو باشم. چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم. حتی وقتی نوازشم نمی کنی. حتی وقتی در یک اتاق نیستیم بازهم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آنچه در تو می بینمو هرآنچه در تو نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند. تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من بر عکس. من به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیشتر... تا جوهر بیش تری کسب کنم. من یک بادبادک هستم اگر کسی ماسوره را نگه ندارد پرواز می کنم و می روم... و تو... جالب است اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم...

بخشی از کتاب "من او را دوست داشتم" نوشته: آنا گاوالدا

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:41 توسط خودم|

میری میشینی درست روبروی یه استاد بزرگی مثل اون. اول تو شروع می کنی. از اون چیزی که به اسم زبان انگلیسی یاد گرفتی بهش توضیح میدی فقط ۱۰ دقیقه. بعد حالا توبت اونه.

هرچی دلت میخواد می پرسی. هرچی دوست داری. اونم صبورانه جواب میده.

چقدر خوشحالی که همه چیز دقیقا همونجوری پیش میره که خودت میخوای.

میگم: قراره چی بشه؟

میگه: همونی که میخوای. درست ته دلت هر چی که هست همون میشه.

میگم: تا حالا که گند زدم به روحم. میگه همین که میدونی جای شکرش باقیه. از اول شروع کن ولی نذار دیگه بیشتر از این دیر بشه.

میگم: دلم میخواد به خاطر خدا آدم بشم. میگه: نمیتونی. چون هنوز گیری. تا رهای رها نشی خدا بی خدا...

میگم:... میگه:...

خوشحالم. همه چی آرومه. تو به من دل بستی از چشات معلومه... حالا همش همینجوری!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط خودم| |

بالاخره بعد از ۵ روز گرفتاری امروز آزاد شدم.

خدارو شکر که نمایشگاهمون تموم شد. از روز سه شنبه که این مهمون کره ای ما اومد من همچنان گرفتاریم آغاز شد تا امروز صبح که رئیس عزیز به ما اجازه داد یه دوساعتی بیشتر بخوابیم و من تا ۱۰:۳۰ خوابیدم و بعدش ساعت ۱۲ رسیدم شرکت. خیلی توپ بود ولی این چند روزه خدایی از پا افتادیم. همش نمایشگاه و همش کار. ولی خوب بود. با بچه ها خیلی خندیدیم. از صبح تا عصر سرپا ولی همش خنده بود البته موقع جدی بودن هم جدی بودیم. شنبه شب هم یکی از دوستان قدیمی رئیسمون یه مهمونی گرفت توی دربند و ما رو دعوت کرد و ماهم که حدود سی نفر بودیم رفتیم و خدایی ترکوندیم. یعنی اونقدر خندیدیم که من یکی خدایی سردرد شده بودم خیلی خوش گذشت. خلاصه همه چی آرومه خدارو شکر.

نمیدونم چرا نمیشه عکس بذارم اینجا وگرنه یکی دوتا از عکسهای نمایشگاه رو می ذاشتم ببینید.

به هر حال به امید روزهای بهتر و شادتر و باز هم دعا برای خواهر نازنین سرور که حال چندان خوشی نداره...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:2 توسط خودم| |

اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت هیچکسی هیچ کجا نتونست جای اونو برای من پر کنه. اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت هیچ کجا نمیشه مال من باشه ولی هر لحظه با منه. اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت منو ترک نکرد و همیشه یادش با من بود. تقدیم می کنم به کسی که تنها با یاد اونه که من آرومم. این ترانه منو به اوج می رسونه و منو می بره به شهر ستاره ها. چشمهامو می بندم و هیچکسی در نظرم نیست و من چقدر آرومم. این هدیه به تو که عزیزترینی....

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشمات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که عشق تو نگاهت پیداست

این ترانه رو بی پروا به تو تقدیم کردم تویی که فقط هستی که باشی. تویی که بی توقع دوستت دارم. تویی که به من حس خوب عاشق بودن میدی. به تو که نیستی ولی همیشه پیش منی. به تو که هیچوقت ازت هیچ انتظاری ندارم و بهترین عشق یعنی بدون انتظار فقط دوست داشته باشی.

این ترانه منو می بره به شهر ستاره ها جایی که همه چی آرومه...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:47 توسط خودم|


Design By : Night Skin