تبليغاتX
من چقدر خوشبختم




















من چقدر خوشبختم

همه چی آرومه

ساعت ۵ بعداز ظهر روز ۵شنبه ۱۴ آبان ۸۸. با دوستان قرار می ذاریم بریم پاساژ ونک و اونجا توی یه کافی شاپ دورهم باشیم. می گیم و می خندیم حسابی. قهوه می خوریم و آیدا داره فال منو می گیره. موبایلم زنگ میخوره. سرور پشت خطه.

- سلام سرور جونم خوبی؟

- الناز میگن سیمین مرده.

- چی میگی سرور؟ تو الان کجایی؟

- من جلوی در بیمارستانم بیا منو ببر. من نمیخوام برم خونه.

نمیدونم باید چکار کنم. زنگ میزنم به یکی دیگه از همکارام. امیر سعیدی پشت خط:

- سلام. من فرودگاهم چی شده مگه؟

- سیمین فوت کرد بیا بریم سرور رو برداریم از جلو بیمارستان.

ساعت ۷ بعد ازظهر. سرور توی بغل من:

-نمیشه که سیمین نباشه...

من امیر و سرور ساعت ۹ شب میریم خونه ما. هر سه می شینیم و فقط نگاه می کنیم. منو امیر نمیدونیم چی باید بگیم و چکار کنیم.

به سرور  آرامبخش زدند و گیجه. شب ساعت ۱۲ من و امیر و سرور جلوی در بیمارستان ایستادیم تا سرور بتونه بره داروهایی که واسه سیمین خریدن رو تحویل بگیره داروهای گرانقیمتی که پدر سرور از هزار جا در ناصرخسرو پیدا کرده. میگن بگیرین که مبادا ببرن توی بازار سیاه باز بخوان به کس دیگه ای بفروشن.

ساعت ۱ صبح. میبریم سرور رو میذاریم جلوی خونشون تا ۶ صبح با خانواده اش به سمت اهواز پرواز کنه. توی راه برگشت من و امیر هردو ساکتیم....

بعد از ۲۱ روز تقلای بین مرگ و زندگی بالاخره سیمین ۲۰ ساله با ۶۸٪ سوختگی در اثر انفجار گاز از دنیا رفت...

روحش شاد!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:38 توسط خودم| |

به نظر من خیلی بهم می آییم... دوست دارم با تو باشم. چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم. حتی وقتی نوازشم نمی کنی. حتی وقتی در یک اتاق نیستیم بازهم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آنچه در تو می بینمو هرآنچه در تو نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند. تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من بر عکس. من به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیشتر... تا جوهر بیش تری کسب کنم. من یک بادبادک هستم اگر کسی ماسوره را نگه ندارد پرواز می کنم و می روم... و تو... جالب است اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم...

بخشی از کتاب "من او را دوست داشتم" نوشته: آنا گاوالدا

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:41 توسط خودم|

میری میشینی درست روبروی یه استاد بزرگی مثل اون. اول تو شروع می کنی. از اون چیزی که به اسم زبان انگلیسی یاد گرفتی بهش توضیح میدی فقط ۱۰ دقیقه. بعد حالا توبت اونه.

هرچی دلت میخواد می پرسی. هرچی دوست داری. اونم صبورانه جواب میده.

چقدر خوشحالی که همه چیز دقیقا همونجوری پیش میره که خودت میخوای.

میگم: قراره چی بشه؟

میگه: همونی که میخوای. درست ته دلت هر چی که هست همون میشه.

میگم: تا حالا که گند زدم به روحم. میگه همین که میدونی جای شکرش باقیه. از اول شروع کن ولی نذار دیگه بیشتر از این دیر بشه.

میگم: دلم میخواد به خاطر خدا آدم بشم. میگه: نمیتونی. چون هنوز گیری. تا رهای رها نشی خدا بی خدا...

میگم:... میگه:...

خوشحالم. همه چی آرومه. تو به من دل بستی از چشات معلومه... حالا همش همینجوری!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط خودم| |

بالاخره بعد از ۵ روز گرفتاری امروز آزاد شدم.

خدارو شکر که نمایشگاهمون تموم شد. از روز سه شنبه که این مهمون کره ای ما اومد من همچنان گرفتاریم آغاز شد تا امروز صبح که رئیس عزیز به ما اجازه داد یه دوساعتی بیشتر بخوابیم و من تا ۱۰:۳۰ خوابیدم و بعدش ساعت ۱۲ رسیدم شرکت. خیلی توپ بود ولی این چند روزه خدایی از پا افتادیم. همش نمایشگاه و همش کار. ولی خوب بود. با بچه ها خیلی خندیدیم. از صبح تا عصر سرپا ولی همش خنده بود البته موقع جدی بودن هم جدی بودیم. شنبه شب هم یکی از دوستان قدیمی رئیسمون یه مهمونی گرفت توی دربند و ما رو دعوت کرد و ماهم که حدود سی نفر بودیم رفتیم و خدایی ترکوندیم. یعنی اونقدر خندیدیم که من یکی خدایی سردرد شده بودم خیلی خوش گذشت. خلاصه همه چی آرومه خدارو شکر.

نمیدونم چرا نمیشه عکس بذارم اینجا وگرنه یکی دوتا از عکسهای نمایشگاه رو می ذاشتم ببینید.

به هر حال به امید روزهای بهتر و شادتر و باز هم دعا برای خواهر نازنین سرور که حال چندان خوشی نداره...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:2 توسط خودم| |

اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت هیچکسی هیچ کجا نتونست جای اونو برای من پر کنه. اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت هیچ کجا نمیشه مال من باشه ولی هر لحظه با منه. اینو تقدیم می کنم به کسی که هیچوقت منو ترک نکرد و همیشه یادش با من بود. تقدیم می کنم به کسی که تنها با یاد اونه که من آرومم. این ترانه منو به اوج می رسونه و منو می بره به شهر ستاره ها. چشمهامو می بندم و هیچکسی در نظرم نیست و من چقدر آرومم. این هدیه به تو که عزیزترینی....

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشمات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که عشق تو نگاهت پیداست

این ترانه رو بی پروا به تو تقدیم کردم تویی که فقط هستی که باشی. تویی که بی توقع دوستت دارم. تویی که به من حس خوب عاشق بودن میدی. به تو که نیستی ولی همیشه پیش منی. به تو که هیچوقت ازت هیچ انتظاری ندارم و بهترین عشق یعنی بدون انتظار فقط دوست داشته باشی.

این ترانه منو می بره به شهر ستاره ها جایی که همه چی آرومه...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:47 توسط خودم|

به سلامتی امروز تولد رئیسمون اینا بود. ایشون الان شدن ۵۵ ساله. ما هم واسش یه تولد خفن گرفتیم.

یعنی یهو همه رفتیم توی اتاقش و کیکشو آماده کردیم و شمعها رو روشن کردیم و یهو خودش اومد تو و ما هم جیغ زدیم که تولدت مبارک.... خیلی خوب بود.

کلی هم عکس گرفتیم بعدشم کادوشونو دادیم و کیک خوردیم و... خوب هیچی دیگه بعدش تموم شد برگشتیم سر کارمون...

اینم عکسمونه!!

اه نشد عکسمونو اینجا بذارم حیف شد. ولی اگه شد بزودی میذارمش.

خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالیییییییییی

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:35 توسط خودم| |

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را تکرار کنان

به سحرگاه رفتن ها و رستن های ابدی

خواهد برد...

سطر به سطر:

سطر اول: باش! هستم. الان نباش! چشم نیستم. هیچوقت نباش! چشم هیچوقت نخواهم بود. ببینم الان خوشبختی؟؟؟

سطر دوم: تو دیگه چرا؟ هرچند خیلی ناآشنا نیست و ناآشنا نیستم.

سطر سوم: آری حق با شماست من بعد از مرگم دیگر جرات نکرده ام در آینه بنگرم و آنقدر مرده ام که دیگر هیچ چیزی مرگم را ثابت نمی کند.

سطر چهارم: وقتی سطر سوم زمزمه شد دیگه سطر چهارمی نمی مونه.

سطر پنجم: خدایا شکر و من خوشبختم!!

سطر آخر: بهم قول داده که این هفته تمومش کنه. میدونم بهش ایمان دارم. همه امیدم به آخر هفته است و به دعای اون. خوابشم دیدم. خیلی قبل تر از اونی که بهم قول بده که برام درستش می کنه خواب دیدم. فقط یه بار دیگه اگه دعا کنه همه چیز حله. بهش مطمئنم. به اون. به خدا و به... خدایا یه دفعه دیگه منو ناامید نکن...

نذر کردم اگر تموم بشه و من یه بار دیگه معجزه خدارو ببینم دیگه هیچوقت ننویسم. نذر سکوت کردم. یه سکوت ممتد طولانی...

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:21 توسط خودم|

امروز دومین روزه که سیستم ندارم یعنی ویندوزم پریده. میام می شینیم اینجا پشت یه میز دیگه کارهامو انجام میدم و مهم تر از همه اینکه امروز یواشکی اومدم که بنویسم انگار از رو نمیرم.

میگم: ببینم من الان دیوونه ام؟ میگه: مال امروز و دیروز نیست خوشحالم که خودت فهمیدی چون خیلی زحمت کشیدم توی همه این مدت بهت بفهمونم که دیوونه ای ولی نفهمیدی. خدارو شکر که خودت الان متوجه شدی...

میگه: چه خبر؟ همونطور که داره می پرسه دقت می کنه توی چشمهام. از زرنگیشه. هیچوقت نتونستم چیزی رو توی چشمهام نیارم. میگم: عالیه عالیه. میخوام همینجوری باشم رها و آزاد میخوام زندگی کنم. میگه: زندگی یا رهایی؟ این دوتا فرق می کنه. میگم: بی خیال مادر فعلا که همه چیز عالیه. راست میگم. به جون خودم راست میگم.

آدم خنده اش می گیره از اینهمه احساسات سطحی. به سرعت برق از سراشیبی میره بالا و به سرعت باد از سراشیبی میاد پایین. خوبه آدم بفهمه که کی چه احساسی داره و چطور اونو تجربه میکنه. راست میگن عشق دروغه. دارم بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسم که احساسات چرته و مسخره....

امروز سومین روز بود. گل رز سفیدش چه عطری داشت. چقدر لطیف بود. همیشه میگفتم که بعضی از گلها رو دیگه نمیشه با دست لمس کرد و لطافت اونو احساس کرد باید لطیف ترین اندامت که لبه اونو حس کنه. میشه با احساس نمناک یک لب اون لطافت و سفیدی گل رز رو درک کرد.

از هرچی شهوت و هوسه بیزارم. از هرچیزی که یک احساس رو درگیر یک هوس دردناک شبانه می کنه متنفرم. از دستهای خواهش بیزارم و از ....

آغوشت اندک جایی برای زیستن و اندک جایی برای مردن....

دل خوش به چی و اندوهگین از چی؟ از چیزی که پایدار نیست و رفتنیه؟ چی می مونه؟ الان نباشه ۵۰ سال دیگه که باید بره. ناگزیره از رفتن. پس اندوهگین چرا؟؟؟؟

همه شدن ادعا. ادعای عشق. ادعای موندن. ادعای رفتن. ادعای... حتی خدا. پر از ادعاست. همه جا و همه وقت ادعا کرده که فقط کافیه بگه باش فورا موجود میشه. پس کو؟ چرا نمی بینم؟ چرا همش حرف؟ اگه راسته ادعات بخواه که باشه. بخواه که من نباشم. بخواه... اگه تو هم عین همین بنده هات ادعا نمی کنی نشون بده..

شاید همه چیز شد که... نمیدونم...

مثل همون پرنده سفید و زخمی توی خوابم که داشت جون میداد و من ازش نگهداری می کردم و بهش قول دادم که نمیذارم بمیره. بهش گفتم تنهاش نمیذارم و ازش مراقبت میکنم باید از روحم نگهداری کنم و نذارم که بمیره...

زنده می مونه. میدونم. با همین چیزها زنده می مونه. زنده می مونه. همین پرنده سفید زخمی یه روزی پر میگیره و میره می دونم واسه همینه که هر روز صبح به صبح..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:54 توسط خودم|

چقدر پر شدی دختر. همش نوشتن. همش دلم میخواد بنویسم. چه اتفاقی واسه من افتاده. مدتها بود دیگه نوشتنی نبود. خالی بودم.

حالا فقط نوشتن....

چقدر بی پروا شدی دختر. چقدر بی پروا...

از این کلمه دختر خیلی خوشم میاد. دختر نکن. دختر نگو. دختر برو. دختر حرف نزن. دختر بی خیال شو. و دختره بی خیال نمیشه. دیوونه. همین....

همه دارایی اش همون بود چیزی دیگه نداشت گذاشته بود واسه روز مبادا. گفتن باید ازش بگذری تا ثابت کنی چقدر... همه رو داد. همه رو بخشید. دیگه چیزی نداره. اگه بخوان می تونه همه لباسهاشو هم بده. همه چیزشو. هر چی که رنگ تعلق داره. اگه بدونه این چیزها بین اون و خودش فاصله می اندازه همین الان آتیششون میزنه. نمیخواد چیزی که باعث جدایی میشه و باعث فراق رو نگه داره... آدم وقتی این چیزها رو می شنوه از خودش خجالت میکشه. چه عشقهایی پیدا میشه و چه دوست داشتن هایی...

قاطی ام حسابی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:13 توسط خودم|

سکانس اول: عهد می بندم هیچ چیزی نخورم. به خودم اجازه دادم فقط مایعات بخورم. شاید یکی از راههای نشان دادن اعتصابم و اعتراضم و یا حتی تمنای قلبم باشه. نمیدونم... شاید تنبیه شاید هم خواسته شاید طلب شاید....

سکانس دوم: همه مدت رو عهد می بندی یه کار کنی اونم افزایش سطح ارتعاشاتته همه کار می کنی همه جوره فرکانس وجودت رو افزایش میدی و میدونی معنویت تنها راه رسیدن به اوج ارتعاشه ولی به یکباره همه چیز فرو میریزه و همه عهدهات می شکنه و ارتعاش وجودی تو به کمترین میزان خودش میرسه و تو کم میاری. قول دادی همه چیز روبه راه بشه. قول دادی نشکنی. به قولت وفادار می مونی. میدونم. این توانایی رو داری. که همیشه سرپا بمونی.

سکانس سوم: هیچ وقت انینقدر محکم نبودی و هیچ وقت اینقدر محکم خواسته ای رو بیان نکرده بودی و هیچوقت اینقدر شفاف معجزه ای رو مشاهده نکرده بودی. شاید همش واسه همین بود که شفاف و واضح بگی چی میخوای.

سکانس چهارم: گیجی. گنگی. عین کسی که توی برهوت گیر کرده. نمیدونی چی میخوای و نمیدونی داری چکار می کنی. قول دادی آخرین بار باشه.

سکانس پنجم: دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه

عاشق این اسمم که نشان دهنده حال واقعی منه و تو چه خوب منو شناختی. هر بار که بهم نگاه می کنی میگی دیوونه. عاشق همین دیوونه گی هام که ....

سکانس ششم: میگم الو! میگه: زهرمار. تو که منو دیوونه کردی با این خل و چل بازیهات. میگم: خودم هم دیوونه شدم...

سکانس هفتم: چرا نمیذارن و نمیخوان اونجور که میخوایم زندگی کنیم.

دیگه سکانسی نیست. امروز عجیبم. دیروز چندین بار پرسیدم که الان زنده ام یا مرده؟ چندین بار پرسیدم که الان خوابم یا بیدار؟ چندین بار حس کردم که روی زمین نیستم. از چشمهام می ترسم. وقتی به آینه نگاه میکنم یه غریبه است. یه غریبه که نمی شناسمش. نمی تونم بهش نگاه کنم. این کیه که اینجوری به من خیره است و پر حرف. تورو خدا تنهام بذارین. حتی خودم. میدونم درست میشه. چند روز پیش که ناراحت بودم یه دوستی تا می خواست حرف بزنه ازش میخواستم حرف نزنه و سکوت کنه.

تا اینکه دیدم سکوتش خیلی طولانیه. گفتم حرف بزن یه چیزی بگو. همیشه حرفهاش برام آموزنده است. همیشه درست حرف میزنه.

یه نگاهی کرد و گفت چی بگم که اذیت نشی. از گذشته بگم بهم میریزی. نصیحت کنم ناراحت میشی. حرفهای تکراری بزنم حوصله اشو نداری. فقط میگم سخت نگیر این نیز بگذرد. توی تاریکی خیابون مطمئنم برق چشمهامو دید و لبخندی که زدم و یادم افتاد که این نیز بگذرد. راست میگه میگذره. همه چیز.

دیشب ندا یه درسی رو که از نهج البلاغه گرفته بود داشت میگفت. حضرت علی می فرماید: همه یه روزی مجبوریم از این دنیا بریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم این دنیا رو ترک می کنیم و موقع ترک همه زندگی مون مثل فیلم از جلوی چشممون عبور میکنه و از شدت غم و حسرت و لحظه های از دست رفته و لحظه هایی که به بطالت گذشته حال بدی داریم که حتی عزیزترین شخص و نزدیکترین فرد نمی تونه بفهمه الان چی می کشیم.

دیشب همین حس رو داشتم. مامانم مثل همیشه نشست لبه تخت. مثل همیشه دستشو گرفتم. مثل همیشه به چشمهام نگاه کرد و بعد از ۲۸ سال نفهمید که چه بلایی سر من اومده و نفهمید که چه آتشی در درونم روشن شده. فقط نگاهم کرد و گفت چیه؟؟؟؟ بهش لبخند زدم و گفتم همه چیز عالیه.

میدونست دارم دروغ میگم.

یادمه می گفت الناز قیافه ات عین این آدمکهای مسنجر می مونه. وقتی خوشحالی معلومه و وقتی غمگینی دقیقا لبهات مثل همون آدمکه غمگین بر می گرده به سمت پایین. راست میگه از صبح هر کاری می کنم این لبهام به سمت بالا برنمی گرده. دقیقا این شکلی شدم هیچکس نمی دونه و حتی نمی تونه حدس بزنه و هیچوقت نخواهد فهمید که من دیروز چه چیزی رو تجربه کردم... هیچوقت نخواهد فهمید. حتی نزدیکترین فرد به من....

دلم تنگه خیلی تنگه تنگه واسه.... تنگ شده برای.... تنگ شده واسه اینکه.... تنگ شده... خیلی تنگ. خیلی تنگ. دلم خیلی گرفته. خیلی گرفته... خیلی....

کاش میشده یه لحظه از زندگی رو قاب کرد و زد به دیوار. اونوقت همه دیوار اتاقم پر میشد از لحظه هایی که....

کمکم کن!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:28 توسط خودم|


Design By : Night Skin