بیا نترس! تو چرا اینقدر از من میترسی؟ باور کن کاریت ندارم فقط خواستم کنارت بمونم همین!
درباره وبلاگ
دیگه مهم نیست اگر کسی حتی گذارش هم اینجا نمیفته. اینجا یک کلبه است که فراموش شده. هیچکس کارش به این طرف نمیفته. یه جایی توی یه جنگل تاریک یه کلبه کوچیک و مخروبه ای هست که درش بازه ولی هیچکس این خونه رو ندید. توی این کلبه شکسته یک زنی تنهاست که فضای کلبه پر شده از حجم تنهایی اون. روی دیوارهاش چندتا قاب شکسته است از زمانهای قدیم. که عکس یه لبخند روش حک شده. همون لبخندی که این زن منتظره تا روی صورتش نقش ببنده. اینبار می مونه تنها تا خود لبخند بیاد سراغش حتی اگر دیگه نباشه...